سراب
آفتاب است و، بيابان چه
فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي
از اين وادي رخت.
در پس پردهيي از گرد و غبار
نقطهيي لرزد از دور
سياه:
چشم اگر پيش رود، ميبيند
آدمي هست كه ميپويد راه.
تنش از
خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگياش خشك
گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند
دريايي آب.
اندكي راه چو ميپيمايد
ميكند فكر كه ميبيند خواب.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 20:41 توسط سجاد
|
سلام . به وبلاگ من خوش اومدین. نظر یادتون نره.